تبلیغات
من گرفتار سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است من گرفتار سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است - گـریـه آمد،
 

گـریـه آمد،

نویسنده: ندا

 

گـریـه آمد، خنده آمد ، گریه بـا من پر گرفت

گـریـه در افـتـادنـم دسـت مـرا بـهـتـر گرفـت

خـنـده آمد بـا من امـا طـاقـت مـانـدن نـداشت

گریه با من ماند و چشمان مرا از سر گرفـت

وقـتـی از یـیـلاق بـرگشتـم بـه استـقـبـال مـن

دست بـندی هدیه آورد از من انگشتـر گرفـت

در شــبـان خـستـه ی دلگـیـر تـنـهـایـی فـقـط

گریـه با من یار شد از دست من ساغر گرفت

داشـتـم درغـربـت تـاریـک خـود یـخ می زدم

نـیمه شب یک شاخه آتش داد خاکستر گرفـت

پـشـت پـیـچـاپـیـچ تـصـویـر تـو نـیـلوفـر شدم

گـریــه آمـد آتـشـی در بـاغ نـیـلـوفـر گـرفـت

گـریـه شـایـد چـشم هایـت بـود از آغاز، نـه...

چشم هایـت را دلـم یـک دست بالاتـر گرفـت

 

() نظرات