تبلیغات
من گرفتار سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است من گرفتار سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است - یاد ایام وصال
 

یاد ایام وصال

نویسنده: ندا

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال 


 در سرم سودای جامی بی زبان


پرسه ای آغاز کردیم در خیال


 دل به یاد آورد ایام وصال


 از جدایی یک دوسالی میگذشت    


 یک دوسال از عمر رفت و برنگشت


 دل به یاد آورد اول بار را


 خاطرات اولین دیدار  را


 آن نظر بازی آن اسرار را


 آن دوچشم مست آهو وار را


 همچو رازی مبهم و سربسته بود


 چون من از تکرار   او هم خسته بود


 آمد هم آشیان شد با من او


 همنشین و همزبان شد با من او 


خسته جان بودم و که جان شد با من او


 ناتوان بود و توان شد با من او


 دامنش شد خوابگاه خستگی


 این چنین آغاز شد دلبستگی


وای از شب زنده داری تا سحر


 وای از آن عمری که با او شد به سر


مست او بودم زدنیا بی خبر


دم به دم این عشق میشد بیشتر


 آمد و در خلوتم دمساز شد


گفتگو ها بین ما آغاز شد


 گفتمش


 گفتمش  در عشق پابرجاست دل


 گر گشائی چشم  زیباست دل


 گر تو زورق بان شوی دریاست دل


 بی تو شام بی فرداست دل


 دل ز عشق روی تو حیران شده


در پی عشق تو سرگردان شده


 گفت


 گفت در عشقت وفادارم بدان


 من تو را بس دوست میدارم بدان


 شوق وصلت را به سر بدان


 چون توئی مخمور خمارم بدان


 با تو شادی میشود غمهای من


 با تو زیبا میشود فردای من


 گفتمش عشقت زدل افزون شده


 دل زجادوی  رخت افسون شده


 جز تو هر یادی به دل مدفون شده


 عالم از زیبائی ات مجنون شده


بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش


 طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش


 در سرم جز عشق او سودا نبود


 بحر کس جز او در دل جا نبود


 دیده جز بر روی او بینا نبود


 همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود


 خوبی اون شهره آفاق بود


 در نجابت در نکوهی بی همتا بود


 روزگار


 روزگار


 روزگار  اما وفا با ما نداشت


 طاقت خوشبختی ما را نداشت


 پیش پای عشق ما سنگی گذاشت


 بی  گمان از مرگ ما پروا نداشت


 آخر این قصه هجران بود و بس


 حسرت و رنج  فراوان بود و بس


 یار ما را از جدائی غم نبود


 در غمش مجنون و عاشق کم نبود


 بر سر پیمان خود محکم نبود


 سهم من از عشق جز ماتم نبود


 با من دیوانه پیمان ساده بست


 ساده هم آن عهد و پیمان شکست


 بی خبر پیمان یاری گسست


 این خبر ناگاه پشتم را شکست


 آن کبوتر عاقبت از بند رست


 رفت با دلدار دیگر عهد بست


 با که گویم او که همخون من است


 خصم جان و تشنه خون من است


 بخت بد بین وصل او قسمت نشد


 این گدا مشمول آن رحمت نشد


 آن طلا حاصل به این قیمت نشد


 عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست


 با چنین تقدیر بد تدبیر نیست


 از غمش با دود و دم همدم شدم


 باده نوش غصه او من شدم


 مست و مخمور و خراب از غم شدم


 ذره ذره آب گشتم کم شدم


 آخرآتش زد دل دیوانه را


 سوخت بی پروا پر پروانه را


 عشق من از من گذشتی خوش گذر


 بعد از این حتی تو اسمم را مبر


 خاطراتم رو تو بیرون کن ز سر


 دیشب از کف رفت فردا را نگر


 آخر این یکبار از من بشنو پند


 بر منو بر روزگارم دل مبند


 عاشقی را دیر فهمیدی  !! چه سود ؟


عشق دیرین گسسته تار و پود


 گرچه آب رفته باز آید به رود


  ماهی بیچاره اما مرده بود


 بعد از این هم آشیانت هر کس است


باش با او


 یاد تو ما را بس است...

 

() نظرات