ابر انسانها را بشناسیم

نویسنده: ندا

 

شما، مغزی حدودا 1300 گرمی در سرتان دارید. که البته بیشتر آن تنها آب است. اما کاری که با باقی آن می‌توانید انجام دهید، شگفت انگیز است. مغز شما حاوی 100 میلیارد نورون است. این مغز، همچنین 1 کوادریلیون سیناپس دارد که می‌تواند 10 محرک غریزی را در هر ثانیه پردازش کند. سریعترین کامپیوتر بر روی زمین توانایی پردازش 1/75 پتافلاپ را با کمک 7 میلیون وات انرژی دارد (ابر کامیپوتر جگوار 224 هزار هسته‌ی پردازشگر دارد). تخمین زده می‌شود که توانایی پردازش مغز 100 پتافلاپ با استفاده از انرژی معادل 20 وات باشد. خب! حالا با این مغز چه کارهایی می‌توان انجام داد؟!

1280044093chalo.jpg
چاو لو؛ ذهن تمرکز یافته
در سال 2005، آقای چاو لو توانست 67890 رقم از عدد پی را بدون هیچ‌گونه اشتباهی به خاطر سپرده و از بر بخواند. چاو لو گفته است که به خاطر سپردن این تعداد رقم یک سال و برای بازگو کردنش هم 24 ساعت و چهار دقیقه زمان صرف کرده است. به عبارت دیگر، بازگو کردن مداوم هر رقم برای ایشان 1/2 ثانیه زمان برده است.

1280056108romancampayo.jpg
رامون كامپایو؛ ذهن سریع
این آقا می تواند 17 عدد را در نصف ثانیه به خاطر بسپارد. همچنین او توانایی به خاطر سپردن 46 عدد باینری در یک ثانیه را دارد. 46 عدد باینری یک چیزی مثل ارقام زیر هستند: 101010001011011110011010 101101011111010101011

1280070271daneiltammet.jpg
دنیل تامت؛ احساس متقارن
در سن 4 سالگی با چندین حمله صرع مواجه می‌شود که گمان می‌رود همان حملات باعث ایجاد شرایط جدید برای او باشند. او اعداد را به شکل اشکال و رنگ‌ها می‌بیند و می‌تواند محاسبات را بدون تلاشی به سرانجام برساند. محاسباتی مانند، ریشه‌ی سوم صدها مرتبه‌ی اعشاری و بازگو کردن 22514 رقم از عدد پی در 5 ساعت نمونه‌هایی از قابلیت‌های او هستند. دنیل به 10 زبان صحبت می‌کند. او توانست در زبان ایسلندی در تنها یک هفته بیانی سلیس داشته باشد.

1280107789orlandoserrell.jpg
اورلاندو سرل؛ قابلیت کسب شده
زمانی که او 10 ساله بود، سمت چپ سرش مورد اصابت ضربه‌ی چوب بیسبال قرار می‌گیرد. او بر روی زمین می‌افتد اما ناگهان بلند شده و دوباره به بازی‌اش ادامه می‌دهد. بر روی او هیچ درمان پزشکی صورت نمی‌گیرد چرا که او به والدینش در این‌باره چیزی نمی‌گوید. برای مدتی او سردرد را تحمل می‌کند. نهایتا این سردرد به انتها می‌رسد اما او متوجه می‌شود که دارای قابلیت‌هایی در زمینه‌ی محاسبات تقویمی با پیچیدگی حیرت‌انگیز است. او قابلیت خارق‌العاده‌ی دیگری ندارد. اورلاندو هم‌اکنون در شعبه شرکت زنجیره‌ایی وال – مارت سرایدار است.

1280083795derekparavicini.jpg
درك پاراویسینی؛ نابغه‌ی موسیقی
او با وزن 680 گرم، به شکل نابینا و مبتلا به اوتیسم به دنیا آمد. درك نمی‌تواند چپ را از راست تشخیص دهد یا حتی تا 10 بشمارد. اما او نابغه‌ی موسیقی است و می‌تواند هر آهنگی را به بهترین شکل ممکنش با پیانو اجرا کند.

1280089300kimpeek.jpg
كیم پیك؛ حافظه تصویری
کیم پیک دارای حافظه‌ی تصویری یا فوتوگرافیک است. او را به عنوان "مگا نابغه" نیز می‌شناسند. او هر ناحیه و کد پستی در ایالات متحده شامل شهرهای بزرگ یا شهرهای بین آنها را می‌شناسد. می‌واند دو صفحه را همزمان در 8 ثانیه و با دقت 98 درصد بخواند. در همین راستا او توانسته بیش از 12 هزار کتاب را مطالعه کند. او از نظر روانی مبتلا به کند ذهنی یا اوتیسم نبود، اما قسمت‌هایی از مغز او دچار نارسایی بودند در 1984، نویسنده‌ایی او را ملاقات می‌کند که نتیجه‌ی آن ساخت فیلم "
مرد بارانی" توسط بری لوینسن می‌شود. کاراکتر رایموند بابیت از کیم پیک الهام گرفته شد. داستین هافمن که بازی در این نقش را بر عهده داشت با پیک ملاقات می‌کند تا بتواند این نقش را با قاعده و به درستی انجام دهد. فیلم هم توانست، اسکار بهترین فیلم، اسکار بهترین کارگردانی، اسکار بهترین بازیگر مرد و اسکار بهترین فیلمنامه رادر آن سال از آن خود کند.

 

() نظرات

 

سبزِآبی یا آبیِ سبز

نویسنده: ندا

 

به تصویر زیر نگاه كنید و سعی كنید رنگ‌ها را بگویید بدون اینكه لغات را بخوانید، یعنی رنگ كلمه‌ها را بگویید. مثلا: كلمه سبز كه به رنگ آبی است؛ بگویید آبی.


ATT12778.jpg







نمی‌شود؟! چرا؟!
سمت راست مغز شما تلاش می‌كند رنگ را ببیند و سمت چپ مغز شما اصرار به خواندن لغت دارد.

 

() نظرات

 

خبرسازترین زنان سال ۲۰۱۰

نویسنده: ندا

 

ضمیمه "مادام فیگارو"، مجله فرانسوی "فیگارو" اسامی زنانی را که در سال ۲۰۱۰ به نحوی خبرساز بودند، منتشر كرده است. این اسامی شامل، سیاستمداران، همسران سیاستمداران، طرفداران حقوق بشر، وارثان ثروت، کارگردانان سینما و زنان معمولی است. این زنان قهرمانان خبرهای داغ مطبوعات بودند، گرچه این معروفیت دلخواه همه آنها نبود.


0.648236001293911546_irannaz_com.jpg
مجله فوربس "میشل اوباما" را به عنوان بانفوذترین زن جهان برگزید.


0.648710001293911546_irannaz_com.jpg
"آنگ سان سوچی" ۷ سال در حبس خانگی به سر برد. ۱۳ نوامبر وی آزاد شد. آزادی او ده روز پس از نخستین انتخابات قانونی در میانمار که پس از ۲۰ سال انجام می گرفت، محقق شد.


0.649728001293911546_irannaz_com.jpg
"لیچیا رونزولی" نماینده ایتالیا در پارلمان اروپا ۲۳ سپتامبر به همراه نوزاد کوچک خود در جلسه پارلمان حاضر شد. چند هفته بعد، پالمان در مدت مرخصی پس از زایمان تجدید نظر کرده، آن را به ۲۰ هفته افزایش داد.


0.650274001293911546_irannaz_com.jpg
"لورا دکر" ۱۴ ساله در ۲۱ ماه اوت با قایقی از بندر جبل الطارق به تنهایی رهسپار سفر دور دنیا شد، سفری که قرار است در سپتامبر سال ۲۰۱۲ به پایان برسد.


0.650532001293911546_irannaz_com.jpg
بر اساس نظرسنجی اوپنیون وی "مارتین اوبری" رهبر حزب سوسیالیست سرسخت ترین رقیب "نیکولای سرکوزی" در انتخابات سال ۲۰۱۲ خواهد بود.


0.650749001293911546_irannaz_com.jpg
انتخاب این دختر ۲۳ ساله مکزیکی در ۱۸ اکتبر به خاطر وظیفه ای که به او واگذار شد، زندگیش را به خطر انداخت. "ماریسل والس گارسیا" به عنوان رئیس اداره پلیس گررو برگزیده شد، منطقه‌ای که به خاطر خشونت و جنگ سرکردگان جنایتکار معروف است.

 

() نظرات

 

از فوائد همرنگ جماعت شدن

نویسنده: ندا

 

 

() نظرات

 

چشمت

نویسنده: ندا

 

چشمت شروع سبز خیابان دیگریست

بر من ببار   لطف تو باران دیگریست

از هرچه آب و آینه چشمت زلالتر

تصویر من درون تو انسان دیگریست

مردن برای آنچه تویی بی شمارش است

زیرا هنوز در تن من جان دیگریست

عشقت هزار توی غریبی شد و دلم

از هر دری که رد شده دالان دیگریست

در جوی چشمهای من ای سیب آرزو

عشقت هنوز قصه غلطان دیگریست

یلداترین حکایت خود را به من بگو

فردا شروع سبز زمستان دیگریست

این شعر را به حال و هوایت سروده ام

پایان شعر های تو پایان دیگریست

 

() نظرات

 

شاید آسمانی شوم.....سیاوش عربخانی

نویسنده: ندا

 

بیچاره پروانه های روسریت!

بس که از سر درد روسریت

را به سرم بستم

همه له شدند

این بار باید روسری آبی بخری

شاید آسمانی شوم

 

() نظرات

 

کی معلول ذهنیه؟

نویسنده: ندا

 

     چند سال پیش در پاراالمپیک سیاتل 9 شرکت کننده در خط شروع دو صد متر قرار گرفتند که همگی معلول جسمی یا ذهنی بودند.

     با صدای شلیک شروع مسابقه همگی شروع به دویدن کردند.البته دقیقا نه به صورت دو بلکه با حالتی از دویدن با شوقی برای اینکه مسابقه را به پایان برسانند و برنده شوند.

     همه میدویدند به جز پسر بچه ای که پایش به خاطر نقصی که داشت لغزید و افتاد. او شروع به گریه کرد، هشت شرکت کنندۀ دیگر صدای گریۀ پسر بچه را شنیدند ، سرعتشان را کم کردند و به عقب نگریستند. بعد همگی برگشتند و به طرف پسر بچه رفتند. دختر بچه ای که مبتلا به سندرم داون بود، خم شد و پسر بچه  را بوسید و گفت:

     " این خوبش میکنه. "

     بعد هر 9 نفر دستهایشان را در هم حلقه کردند و تا خط پایان با هم رفتند!!!!

     همۀ تماشاچیان بلند شدند و برای چند دقیقه آنها را تشویق کردند.

 

خوب حالا به نظر شما اونها واقعا معلول ذهنی بودن؟؟؟؟!!!

 

 

() نظرات

 

لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر.

نویسنده: ندا

 

خدا مشتی خاك را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در آن دمید و لیلی پیش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالیانی است كه لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، نام دیگر انسان.
لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار كوچك بود، دانه ها بی تابی كردند، انار ترك برداشت. خون انار روی دست لیلی چكید. لیلی انار ترك خورده را خورد. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط كافیست انار دلت ترك بخورد.
خدا ادامه داد: لیلی یك ماجراست، ماجرایی آكنده از من، ماجرایی كه باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یك اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.
آنان كه سخن شیطان را باور كردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...
خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویش.
شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملك
خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس
شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...
و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیك لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست كه لیلی تا ابد طول می كشد. لیلی می دانست كه مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی كرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.
خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را.
خدا به مجنون می گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش می داد.
خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.
عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سایه اش خنكی زمین شد، مردم خنكی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.
لیلی هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت لیلی ریشه می كند.
خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.
مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا كه درخت ریشه می خواهد.
لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و
گفت: كاش این گونه نبود.
خدا گفت : هیچ كس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.
لیلی! قصه ات را عوض كن.
لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ به مردن لیلی خو گرفته بود.
خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.
لیلی آه نیست، لیلی اشك نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.
لیلی! زندگی كن.
اگر لیلی بمیرد، دیگر چه كسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه كسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه كسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه كسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش برگشت.
این بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگی.
و آن وقت به یاد آورد كه تاریخ پر بود از لیلی های ساده ی گمنام ...

 

() نظرات

 

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

نویسنده: ندا

 

کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت...

دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟!

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم !

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی...

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید... اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید ؟!

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید.

روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر میداشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت : بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد... اما سیر نشد.

کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟!!

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد ...

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت:

من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد ...!

 

() نظرات

 

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

نویسنده: ندا

 


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

شعر از زنده یاد سهراب سپهری

 

() نظرات

 

کمی مرانگاه کن

نویسنده: ندا

 

کمی مرا نگاه کن... کمی مرا نگاه کن...   که پر نیاز عطر تو چه عاشقانه می تکم. دوباره اشتباه کن...   دوباره اشتباه کن که اتفاق عاشقی گناه نیست!  شاپرکم.  در تو تمام می شود کلام آزادی من،  چه عاشقانه می شود رویای پروانه شدن...

بگو کدوم یاس سپید به خلوت بوسه رسید؟!   بگو نگاه تو چه داشت که از شبم خواب پرید؟!  طراوت حضور تو سایه ی انتظار من، محبوبه ی شبم بیا بغض مرا قدم بزن....

 

() نظرات

 

دلم.....

نویسنده: ندا

 

دلم برایت تنگ شده است!!!

می خواهم آنقدر اشک بریزم تا غبار فاصله،از قلبم تمیز شود

ولی می ترسم "تهران"،"ونیز" شود!

<<میلاد تهرانی>>

 

() نظرات

 

باور کرد & باور کن !

نویسنده: ندا

 

دل من عشق تو را باور کرد

باتو من می آیم
با تو من می مانم

با تو تا دور ترین نقطه ی کور
با تو تا تاریکی، تا مرگ

دل من دوست ندارد که تو به رنگ فریب آمیزی
یا به عشقی گذرا دل بندی
یا که در اندیشه ی پایان باشی

تو چرا میترسی?
من که زنجیر صداقت ها را بر انگشت بلورین تو آویخته ام!

تو بیا با من باش
تو بیا عشق مرا باور کن

 

() نظرات

 

تار عنکبوت!

نویسنده: ندا

 

رفتنت چقدر شبیه عصر جمعه بود
پس از تو
انگار شب شده است

آه!
دیدارت دوباره طلوع نکرد
و چشمانم
به انتظار روز
تار عنکبوت بست!

 

() نظرات

 

بودا و زن هرزه

نویسنده: ندا

 

بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید » بودا به كدخدا گفت : « یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند»
 بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند .»
 

 

() نظرات